شعر ۸۷۵
آنچنان درعشق دلبر سوختم
آتشی در سینه ام افروختم

هر کسی دیوانه پندارد مرا
چون ندانندعشق اوافروختم

دین و ایمانم بغارت رفته است
کس نداند جسم وجانم سوختم

مانده ام درعشق وجولان میدهم
بر سر کویش بدان چون سوختم

ساربان محمل نمی دارد که من
همچوآتش مانده ای ازکاروانوسوختم

کودکان در کوی سنگم می زنند
عاشقی باور ندارند سوختم

برزن و کویم جنون پنداریم
از دل شیدا چه دانند سوختم

6 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *